محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

753

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چون صبح شد فرستاده بر نشست و به زندان شد و نگهبانان گفتند : « عدى روزها پيش بمرد و ما از بيم شاه جرئت نداشتيم با وى بگوييم كه مرگ عدى را خوش نداشت . » فرستاده پيش نعمان بازگشت و گفت : « وقتى پيش او رفتم زنده بود . » نعمان به دو گفت : شاه ترا پيش من فرستاد و تو زودتر از آنكه نزد من آيى پيش عدى رفتى ! دروغ آوردى ، رشوه مىخواهى به راه خيانت ميروى ، و او را بترسانيد آنگاه جايزهء بيشتر داد و حرمت كرد و تعهد گرفت كه به كسرى بگويد عدى پيش از آمدن وى مرده بود . فرستاده پيش خسرو بازگشت و نعمان از مرگ عدى پشيمان شد و دشمنان عدى بر نعمان جسور شدند كه از آنها سخت بيمناك شد ، و يكى از روزها كه نعمان به شكار رفته بود زيد پسر عدى را بديد كه همانند پدر بود و گفت : « تو كيستى ؟ » زيد گفت : « من زيد بن عدى بن زيدم . » و نعمان با وى سخن كرد و پسرى ديد با طبع ظريف و از ديدن وى خوشدل شد و مقرب خويش كرد و عطا داد و از آنچه بر پدر وى رفته بود عذر خواست و لوازم سفر داد و به خسرو نوشت كه عدى به نيكخواهى و خرد پادشاه بود و به دو آن رسيد كه كس را از آن چاره نباشد و روزگارش به سر رسيد و روزيش ببريد و هيچكس چون من از مرگ وى غم نخورد و چنان باشد كه چون يكى از دست شاه برود خدا يكى ديگر به جاى وى آرد كه خدا شاهى و شان وى را بزرگ مىدارد . اينك پسر عدى بالغ شده و كم از او نيست و من او را سوى شاه فرستادم كه اگر خواهد او را به جاى پدر گمارد . و چون پسر پيش خسرو شد وى را به جاى پدر نشاند و عموى وى را به كار ديگر گماشت و كارنامه ها كه به سرزمين عرب و به سوى نعمان مىرفت با وى شد و هر سال